http://www.bbc.co.uk/blogs/persian/viewpoints/2013/05/post-556.html

 

داستان ساواک و 'ژنرال' حسن علوی کیا

عرفان قانعی فرد | 2013-05-08 ,21:33

پیام کوتاه بود «ژنرال درگذشت!». حسن علوی کیا، اهل همدان، متولد بهار سال ۱۲۹۱ و از مقامات امنیتی ایران پیش از انقلاب اسلامی. مدتی قبل ۱۰۱ سالگی‌اش را دور از یار و دیار جشن گرفت. بخش‌هایی از گفتگویی که با او کرده بودم را می‌آورم که یادگار بماند.
***
سخنمان با این جمله شروع شد: «در ایام رضا شاه، امور مربوط به اطلاعات و امنیت (اطلاعات، ضد اطلاعات، ضد جاسوسی و...) کاملا در اختیار شهربانی کل کشور بود و بعد از شهریور ۱۳۲۰ علاوه بر آن، رکن ۲ ارتش (با دایره‌های مختلف) و تا حدی هم رکن ۲ ژاندارمری به امور اطلاعاتی و امنیتی (ضد اطلاعاتی، ضد جاسوسی، اطلاعات داخلی، اطلاعات خارجی و...) می‌پرداختند و هر ارگانی هم گزارشی مخصوص و جداگانه و مستقل [به قول خودشان] به «شرف عرض» شاه مملکت می‌رساند. البته رکن ۲ ارتش بیشتر موثر بود و شهربانی کل کشور هم به اطلاعات و امنیت داخلی و ضد جاسوسی می‌پرداخت و تا قبل از ماجرای ۲۸ مرداد وضع بر همین منوال جلو رفت و پس از آن با وجود زمزمه‌هایی درباره تغییر، تا نوامبر و دسامبر ۱۹۵۶ عینا همین شیوه کار اطلاعاتی پی گرفته شد. هر کسی اطلاعات خود را به طور مستقل و مستقیم به دربار می‌برد و به عرض شاه می‌رسانید.»

علوی کیا معتقد بود که «همین بردن و آوردن گزارش‌ها، سبب بروز اختلاف نظر و حسادت هم شد و هر کس می‌خواست بیشتر خودنمایی کند و خود را مسلط به امور اطلاعات وامنیت کشور بشناساند. هر دستگاه اطلاعاتی خوشش می‌آید که بگویند که قدرتش زیاد است... سپهبد کیا رئیس اداره ۲ بود و رئیس شهربانی هم علوی مقدم و بختیار هم رئیس ساواک بود... اما این‌ها هیچکدام با هم خوب نبودند و مرتبا علیه همدیگر موضع داشتند... یک بار اختلاف بین بختیار، علوی مقدم و کیا بالا گرفت. اعلیحضرت هم مریض بود. من به کاخ اختصاصی رفتم. شاه از من پرسید که سبب این اختلافات چیست؟ گفتم: برای نزدیکی بیشتر به شما تلاش و رقابت می‌کنند. البته قربان شایع است که شما میل دارید این اختلاف وجود داشته باشد... شاهنشاه خندید و گفت: برای چه این تضاد و رقابت را بخواهم؟ که چه بشود؟... اگر بخواهم که هر کدامشان نباشد فورا می‌گویم برود و گورش را گم کند!.. گفتم: چه عرض کنم والله! اختلاف بیانداز و حکومت کن!... این بار، صدای شلیک خنده شاه در اتاق پیچید و گفت: عجب فکر احمقانه‌ای!... حالا دیگر نمی‌دانم و خدا می‌داند که چنین تمایلی داشت یا نداشت. عاقبت فکری کردند تا کاری کارستان بکنند و همه امرور مربوط به اطلاعات در یک دستگاه متمرکز شود... به همین سبب قانونی نوشته شد و در‌‌ همان اواخر پائیز ۱۳۳۵ از تصویب مجلس گذشت. ابتدا سرلشکر قره نی کاندید بود اما رای شاه برگشت و تیمور بختیار به جای وی به این سمت گمارده شد. البته مقداری هم کشورهای غربی پیشنهاد کردند. من و پاکروان هم به عنوان معاونین اومشغول به کار شدیم».
کار ساواک، با چند اداره [اداره دوم (اطلاعات خارجی)، اداره سوم (امنیت داخلی)، اداره چهارم (ضد اطلاعات)، اداره هشتم (ضد جاسوسی)، اداره یکم (کارهای ستاد و فرماندهی)، اداره ششم (مالی)، اداره پنجم (فنی)، اداره هفتم (بررسی اطلاعات خارجی) و اداره نهم (مرکز اسناد)...] شروع شد و در مرحله اول کارش بیشتر جنبه کسب و جمع آوری اطلاعات و عملیات ضد اطلاعاتی و ضد جاسوسی... بود. با تشکیل ستاد بزرگ، اداره دوم هم پدید آمد، ضد اطلاعات ارتش هم وجود داشت.
درباره تیمور بختیار و پاکروان، روسای اول ودوم ساواک از وی پرسیدم، او گفت: «بختیار خصوصیات مردانگی و جوانمردی داشت. یک افسر بسیار شجاع و جسور بود... یک مرد خان‌زاده و لوطی و باگذشت و فوق العاده دست و دل باز و وطن پرست و جاه طلب. برای از بین بردن دشمنش از هیچ چیز مضایقه نمی‌کرد... آدم منطقی و وطن پرستی بود... در جلسات بین المللی و کنفرانس‌های ۳ جانبه با ترکیه و اسرائیل و ایران... آدم خوشش می‌آمد و خوشحال می‌شد از آن شخصیت و پرستیژ قابل قبول بختیار... تا روزی که سر کار بود نسبت به شاه وفادار و علاقمند به مملکت بود... پاکروان هم یک شخصیت پژوهشگر و محقق بود، یک استاد، یک انسان... هرچند افسر توپخانه بود، اما مسلط به ادبیات فرانسه بود... زیاد کتاب می‌خواند. کتابهای مختلف که در مورد سیاست در دنیا منتشر می‌شد را فورا مطالعه می‌کرد... به زبان انگلیسی و فرانسه هم مسلط بود و این زبان دانی و مطالعه باعث شد که در همه رشته‌ها اطلاع داشته باشد... اکثرا جراید مهم جهان را می‌خواند و خبر‌ها و تحلیل‌های مختلف سیاسی را دنبال می‌کرد... در کنفرانس‌ها یک شخصیت ممتاز بود... برای مُلک و مملکت یک پرستیژ بود و نمونه یک فرد باسواد ایرانی و شخصیت و منش و دانش او همه را تحت تاثیر قرار می‌داد... اعلیحضرت هم وی را خوب می‌شناخت و چندین سال هم در رکن دوم کار کرده بود حتی مدتی هم رئیس رکن ۲ ارتش بود و من هم معاون او بودم و بعد با هم به ساواک آمدیم. پاکروان پس از جریان ۱۵ خرداد و غائله خمینی، یواش یواش کنار گذاشته شد و ۱۵ خرداد هم مبنای عوض شدن پاکروان بود... که مثلا پیشگیری نکرده و بعد هم به خیال خودشان یک آدم گردن کلفت‌تر و قوی‌تر از وی آوردند... چون پاکروان یک آدم دمکرات و نرم بود و به درد این کار‌ها نمی‌خورد و به این جهت برکنارش کردند.»
علوی کیا تمایلی نداشت درباره نصیری حرف بزند، اما در مورد مقدم گفت: «وقتی که نصیری رفت، تا ۴۸ ساعت قرار بود که معتضد قائم مقام بشود، اما فردوست لیست‌ها را برده بود و به اعلیحضرت گفته بود که مقدم را بگذارند و مقدم شد رئیس ساواک. مقدم در دادسرای نظامی، بازپرس بود جزو دار و دسته فردوست بود و به بازرسی شاهنشاهی رفت. چون سال ۱۳۳۵ که ساواک شکل گرفت و ۱۳۳۸-۱۳۳۹ هم دفتر ویژه تشکیل شد که فردوست به عنوان رئیس آن منصوب شد و مقدم هم به دفتر ویژه رفت. روی هم رفته، مقدم یک آدم مصمم و قوی و محکم نبود که بتواند تصمیم گیری کند... تا حدی از قوانین حقوقی اطلاع داشت بهرحال حقوق خوانده بود و سال‌ها در دادسرای ارتش بود و کار اطلاعاتی را در اداره دوم ارتش و در ساواک یاد گرفته بود، اما آدم باهوشی نبود، هوش و استعداد و خلاقیت ثابتی را نداشت... در مجموع مقدم آدم خیلی ضعیفی بود... در روزهای آخر در ۱۳۵۷ احساس کرد که وضع خیلی بد‌تر از آن است که تصورش را می‌کرد و اگر هم با آخوند‌ها رفته باشد و به خمینی نزدیک شده باشد، برای حفظ موقعیت و شغل خودش بوده... به سوی خمینی رفت و با دار و دسته بازرگان و یزدی و بهشتی ساخت و پاخت کرد و اسرار همه این‌ها از خمینی تا یزدی زیر دستش بود و ثابتی هم رفته بود و او همه کاره ساواک بود و تا انقلاب شد، این‌ها هم نگذاشتند که زنده بماند، او را کشتند.»
علوی کیا در هنگام تاسیس ساواک، در جذب نیروی انسانی زبده تلاش کرد و گروهی از افراد تحصیلکرده را برای کارهای مخصوص انتخاب کرد. خودش معتقد بود: «مشابه اکثر جاهای دنیا باید آدم‌های خیلی برجسته، تحصیلکرده و علاقمند به سرنوشت ملک و مملکت را انتخاب می‌کردیم... مثل تاجبخش و عالیخانی... این‌ها را که انتخاب کردیم بیشتر در اطلاعات خارجی کار می‌کردند. عالیخانی که اطلاعات اقتصادی جهانی را جمع آوری می‌کرد... یا تاجبخش که مسایل خاورمیانه و خلیج فارس را بررسی می‌کرد... این‌ها کسانی بودند که تحصیلات خوبی داشتند و متخصص بودند و ما به ساواک آورده بودیم اما بعدا یواش یواش نماندند و به خاطر حقوق و مزایا و منافع و ترقی بیشتر از ساواک رفتند و ارتباطشان قطع می‌شد، مثلا عالیخانی وزیر شد. ما هم نمی‌توانستیم جلوی ترقی و آینده آن‌ها را بگیریم... عالیخانی رفت و بعد تاجبخش هم.»
سپس علوی کیا به ریاست ساواک خارجی ایران در آلمان برگزیده شد. می گفت: «اواخر ۱۹۶۱ و اوایل ۱۹۶۲ من رفتم به آلمان تا ۱۹۶۷ در نمایندگی ساواک... و آن وقت پاکروان رئیس بود و به جای من فردوست آمد... در زمان منصور من به تهران رفتم و به اعلیحضرت گفتم: قربان آخر ما چرا باید به جوانان فشار بیاوریم و فاصله را زیاد بکنیم... اعلیحضرت عصبانی شد و گفت که من این همه کمک کردم و این همه حمایت مالی می‌کنم و آنوقت آنجا در می‌آیند و به جای درس خواندن مرتبا به من فحش می‌دهند و تظاهرات می‌کنند، این‌ها نمی‌فهمند؟... من هم کمی حرف زدم تا آرام شد و سپس تلفن را برداشت و به منصور گفت: راجع به دانشجویان چه کردید؟ الان می‌گویم که علوی کیا بیاید پیش شما، مطالبی جالب و منطقی دارد، یک کمیسیون تشکیل بدهید و نتیجه را به من اعلام کنید تا درباره دانشجویان تصمیم بگیریم... ولو یکی از این بچه‌ها را هم نجات بدهیم، یکی از فرزندانمان را نجات دادیم... و بعد گوشی را گذاشت و گفت: خوب شد؟ راضی شدی؟.... اما متاسفانه در کمیسیون، حرفهای مزخرفی زدند و هیچ نتیجه‌ای هم نگرفتیم! نیت شاه را خراب کردند... تا اینکه اعلیحضرت در بهار ۱۹۶۷ می‌خواست به آلمان بیاید... سفیر ما هم مالک بود... سفر اعلیحضرت به برلین، مسلما کار غلطی بود... وقتی که وارد آلمان شد در ابتدا یک تظاهرات کوچکی شد... گفتم قربان تظاهرات برای همه می‌شود و خیلی هم مهم نیست و اهمیت ندهید... ناگهان چماق داران دخالت کردند و کتک و کتک کاری شد و یک شخصی هم به اسم «بنه اونه زورگ» کشته شد و بعد پلیس تیراندازی کرد و (دوم ژوئن) تظاهرات عظیمی شد و بعد شاه که به هامبورگ رفتند، وضع بد‌تر شد... خلاصه دیگر اعلیحضرت اصلا هیچ ما را تحویل نگرفت و از پهلوی من هم رد می‌شد اصلا به من نگاه هم نمی‌کرد. ما دیگر تکلیفمان را فهمیدیم!»
درباره امنیت داخلی، یا اداره سوم او پرسیدم، گفت: «ساواک ادارات مختلف داشت: احزاب، دانشجویان (داخل و خارج)، مذهبیون، اقلیت‌ها، عشایر و... جوانانی را من استخدام می‌کردم، موقع استخدام یک به یک می‌دیدمشان. پرویز ثابتی جزو جوانانی بود که در محله ستارخان تهران به خاطر منزل خواهرم، در فروشگاه پدرش او را قبلا دیده بودم که تابستان‌ها هم درس می‌خواند و وقتی استخدام شد، من قیافه‌اش به یادم بود. تا زمانی که من بودم، ایشان یک کارمند عادی و معمولی بود، بعد‌ها پله پله ترقی کرد و رئیس بخش و بعد هم رئیس اداره شد و زمان ناصر مقدم هم به عنوان معاون معرفی شد. به ترتیب، ماهوتیان، صمدیان‌پور، امجدی و مقدم بودند و آخر سر همین ثابتی شد مدیرکل... لیسانسیه حقوق بود. فردی باهوش و مرتب. بعد‌ها به مقام امنیتی مشهور شد»
در مورد اتفاقاتی که در ساواک می افتاد گفت: «ممکن است که در ساواک، کارهایی شده باشد که حتی ما خودمان هم اطلاع نداشتیم این مسائل به خصوصیات فردی بازجو بازمی گردد که ممکن است علیه متهم فشاری بوده و بعضی‌ها را تحت فشار گذاشته باشد و البته این فشار‌ها را من نه آن وقت و نه هیچوقت نشنیدم چیزهایی به آن شکل بوده باشد که چپ‌ها و اسلامی‌ها با آسمان و ریسمان می‌گفتند و می‌بافتند... مثلا پاکروان جزو کسانی بود که ۱۰۰ درصد مخالف فشار آوردن بود، حالا شکنجه که هیچ. اصلا مفهومی نداشت به شکل قرون وسطائی فشار بیاورند... تا زمان پاکروان، هیچ فشاری نیاوردند و من در این باره حاضرم سوگند بخورم که مسلما یکی از بهترین و درخشان‌ترین دوران ساواک بوده... تا زمانی که پاکروان رئیس ساواک بود، ساواک به آن شکل در نظر مردم نبود... ولی بعد از پاکروان به مرور شروع شده، آخر مملکت به سمت جنگ چریکی و خون و آدم کشی رفت... زندان اوین هم زمان نصیری شاخته شده و قبل از او نبود اما اوین مستقیماً توسط ساواک اداره می‌شد.»
می گفت: «اداره امنیت، رگ حیات هر کشوری است. باید وجود داشته باشد. شما جوان‌ها چه می‌دانید که شاه برای ساخت این سازمان چه کرد. چه افسران و شخصیت‌هایی زبده‌ای در آنجا زحمت کشیدند که ایران، قوام و دوام داشته باشد. مملکت به باد نرود. حماقت مقدم به جا گذاشتن ثروت ساواک بود. این اواخر همه ساواک کامپیوتری شده بود و اگر واقعا یک ذره عقل می‌داشت تمام این میکروفیلم‌ها را از بین می‌برد. از بین نبردند و تمام آن گنجینه و تمام اطلاعات و میکروفیلم‌ها ماند برای همین‌ها و دوباره به هدف اصلی شاه، خیانت شد. هم فردوست و هم مقدم. شخصیت نداشتند.»
***
علوی کیا، هنگام سخن گفتن درباره شاه، از او با احترام یاد می‌کرد و او را فردی با شخصیت در تاریخ ایران می دانست. به مشروطه پادشاهی برای آینده ایران باور داشت. پرویز ثابتی درباره او می‌گوید که او سمبل واقعی شعار «با دوستان مروت و با دشمنان مدارا» بود.