ابتهاج : محمدرضا براهنی برای من کوچک است، گداست، حقیره!
http://khabaronline.ir/detail/277914/culture/book
میدونستم براهنی برای چی اومده.براهنی دو ساعت تو خونه من موند... چه تعریفهایی از من کرد و هی منو برد تا لب اون چشمه تا ببینه من درباره شعرش چی میگم... حالا من هیچ به روی خودم نمیارم! براهنی از هر دری زد تا این حرفو از من بشنوه، من هم نمیگفتم و اصلا به روی خودم نمیآوردم. آخر، بیچاره به من گفت: شنیدم شما از شعر من بدتون نیومده...من هی شوخی میکردم که مگه شما شعر میگین، کدوم شعر؟ هر کی گفته شوخی کرده تا آخر بهش گفتم که آقای دکتر من کسی هستم که خوش اومدن و بد اومدن من تاثیری تو خوبی و بدی شعر کسی داشته باشه. من یک روز از یک غزل حافظ رد میشم یه روز از یک شعر خوشم میاد، یه روز نمیآد... بالاخره چیزی نشد و پا شد رفت... آقای عظیمی! این آدما برای من کوچیکاند... این هم یک نوع گدائیه دیگه. بدتر از گدایی معموله. انسانیت رو حقیر میکنه.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۰۱ ساعت ۹:۳۲ ق.ظ توسط جان جانان
|