بالاترین : گفتگویی با عرفان قانعی فرد؛ نویسندۀ کتاب "در دامگه حادثه"
http://bamdadkhabar.com/2012/10/18155/


گفتگویی با عرفان قانعی فرد؛ نویسندۀ کتاب "در دامگه حادثه"
سر این کتاب؛ تفاوتی میان رفتار اپوزیسیون با جمهوری اسلامی نبود!
مهتاب والامقام
این کتاب ۶۸۰ صفحه ای، در ۵ بخش تنظیم شده که حوادث سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۶۰ را روایت میکند و در بسیاری از موارد نیز روایتی متفاوت از بیشتر رخدادهای تاریخ معاصر ایران را در اختیار مخاطب میگذارد. نادر انتصار -پرفسور علوم سیاسی در دانشگاه آلابامای جنوبی- در مقدمهای بر این کتاب متذکر شده که شخص مصاحبه کننده تسلط و فهم خاصی از تاریخ معاصر ایران دارد و هرچند تسلسل و روال سوالات مطرح شده داخل کتاب نیز، مصاحبه شونده را به چالش کشیده، اما آیا مباحث و نکاتی بوده که بنا به مصلحت هایی، حذف و یا مطرح نشدهاند؟ نکته مهم در این کتاب که خواننده را به درنگ وامیدارد، این است که ثابتی در این مصاحبه همه ملاحظات سیاسی و شخصی را کنار گذارده و مولف هم صراحتا موضوعاتی را بی پروا مطرح می کند.
خبر انتشار کتاب در دامگه حادثه در ۵۵۰۰ نسخه توسط شرکت کتاب در لس آنجلس آمریکا -که شاید از نوع تیراژ کتاب در خارج از کشور، منحصر بفرد باشد- در نوروز 1391، افراد زیادی را به واکنش واداشت که از آن جمله میتوان به هواداران احزاب (حزب توده، سازمان فداییان خلق، سازمان مجاهدین خلق، جبهه ملی، نهضت آزادی، انجمن های اسلامی و...) و شخصیت های متفاوت (مانند محمد مصدق، ابوالحسن بنی صدر، ابراهیم یزدی، مهدی بازرگان، شاپور بختیار و...) اشاره کرد؛ البته فضای حاشیهای پیرامون نویسنده کتاب، پس از انتشار ترجمه کتاب "سیاست کردها در خاورمیانه - نوشته نادر انتصار"، "پس از ۶۰ سال-خاطرات رسمی جلال طالبانی" و "تندباد حوادث-گفتگویی با عیسی پژمان" شکل گرفت که برخی از سازمان های سیاسی کردستان (حزب دمکرات کردستان عراق، دمکرات کردستان ایران، کومله، پژاک، پ ک ک و...) به انتقادهای تند و پرخاشگرانه پرداختند و اتهاماتی را علیه نویسنده مطرح کردند.
پرویز ثابتی مدیر اداره کل سوم ساواک و متولد سال ۱۳۱۵ در سمنان، حضورش به عنوان مقام امنیتی در تلویزیون در نوروز ۱۳۵۰ نام او را بر سر زبانها انداخت و پس از خروج از ایران در سال ۱۳۵۷ دوران سکوت و انزوا را برگزید، اما پس از ۳۰ سال در ۱۳۸۷ گفتگوهایش را با عرفان قانعی فرد (محقق تاریخ معاصر) آغاز کرد و بعد از اتمام کار در برنامه "افق" شبکه فارسی صدای آمریکا، مورخ ۱۸ بهمن ماه ۱٣۹۰ (۷ فوریه ۲۰۱۲) بار دیگر در برابر افکار عمومی ایرانیان قرار گرفت که متفاوت بودن نوع نگاه و روایت وی با انتقادها و واکنش های مختلف روبرو شد. ثابتی، همانند دیگر مقامهای امنیتی، فردی ناشناخته و در سایه بود تا اینکه حضورش به عنوان مقام امنیتی در تلویزیون (نوروز ۱۳۵۰) نام او را بر سر زبانها انداخت و پس از خروج از ایران در سال ۱۳۵۷ بار دیگر به سایه رفت و دوران سکوت و انزوا را برگزید، اما پس از ۳۰ سال (۱۳۸۷) گفتگوهایش را با عرفان قانعی فرد آغاز کرد و کتاب "در دامگه حادثه" محصول این گفتگوها است. ادعاها و حرفهای ثابتی در این کتاب با انتقادهای و واکنشهای مختلف روبرو شده است.
قانعی فرد، دانش آموخته زبانشناسی و محقق تاریخ معاصر است که از آثار وی میتوان به کتاب "پس از شصت سال" (خاطرات رسمی دو جلدی جلال طالبانی)، "در دامگه حادثه" (گفتگو با پرویز ثابتی) و ترجمههای "سیاست کردها در خاورمیانه" (نادر انتصار)، "درد ملت" (ابراهیم احمد)، "نبرد من با ابلیس" (زرار سلیمان بیک) و "از کنار رود دانوب تا کردستان" (نوشیروان مصطفی امین) اشاره کرد. چاپ دوم کتاب تندباد حوادث (گفتگو با عیسی پژمان) و کتاب "گفتمان تاریخی کردها" (مجموعه مقالاتی درباره کردستان) در زمستان -توسط نشر علم- رخ داده است. کتاب گفتگو با ثابتی هم مانند دیگر کارهای قانعیفرد از جمله دو کتاب "پس از ۶۰ سال: زندگی و خاطرات رسمی جلال طالبانی، ریاست جمهوری عراق" و "تندباد حوادث: گفتوگو با عیسی پژمان، مامور ویژه شاه و ساواک در کردستان"، با انتقادهای گزنده و حاشیههای تهاجمی و سازمان یافته مواجه بوده است.
کتاب در دامگه حادثه در وزارت ارشاد اسلامی تهران ممنوع الچاپ شد، اما در همه جای ایران به صورت قاچاق فروش می رود -با جلدهای صحافی متفاوت...- و البته چپ های دارای نفرت از پرویز ثابتی هم نسخه پی دی اف آن را در سایت گذاشتند؛ با این تصور که مبادا از فروش این کتاب، سودی عاید ثابتی شود که در نوع خود، کاری است به نشانه بی فرهنگی و تجاوز به حقوق مولف و هنرمند.
***
شما بیشتر در حوزه تاریخ معاصر کردستان تحقیق می کردید و بعد گفتگوی شما با پرویز ثابتی به صورت کتابی در آمریکا منتشر شد؛ آیا انتظار این همه نقد را داشتید؟
بله! ببینید در لایه های گمشدۀ تاریخ معاصر گشتن، باید پیه هر نقد گزنده و اهانتی را هم به تن مالید. چون در جهان سوم زندگی می کنیم و همواره بر این اعتقاد بوده ام که «نقد در ایران، دوران طفولیت خود را می گذراند» و آستانه نقدپذیری در طی تاریخ معاصر هم توسط سازمان ها و گروه های سیاسی و همچنین روشنفکران، حکومت ها و دولت ها، بسیار پایین بوده و نظر شخصی ام بر این بوده که واقعیتی غیرقابل انکار است.
وقتی در سال 1383 بنا به لطف "نینا بریج" -از رهبران حزب دمکرات استرالیا- با "کنت پولاک" آشنا شدم [در همان ایام وی مشاور CIA در امور ایران و خاورمیانه و بعدها در شورای امنیت ملی و در حال حاضر هم مدیر تحقیقات در مرکز سابان (مرکز مطالعات سیاست های خاورمیانه در بروکینگز)] و کتاب "معمای ایرانی" وی را به فارسی ترجمه کردم و البته در 12 شماره به طور سریالی در روزنامه های اعتماد و کارگزاران منتشر شدند و کتاب "سیاست کردها در خاورمیانه" نوشته دوست و استاد ارجمندم جناب "نادر انتصار" را به فارسی برگرداندم که چاپ نخست آن در سال 1384 در کردستان عراق منتشر شد، چند ضعف بزرگ را حس کردم که یکی از آنها اینکه در کردستان ما، مافیای رسانه ای-تبلیغاتی یک حزب نما -مانند بارزانی ها- تقریبا تاریخ معاصر کرد و کردستان را مصادره به مطلوب کرده و جز مداحی یک جنایتکار و نوکر بزرگ مانند مصطفی بارزانی و فرزندانش، چیز دیگری را نمی توان متصور بود. بهار 1385 بود که نوشتن خاطرات جلال طالبانی به صورت جدی شروع شد و تا آخر عمر مدیون جلال طالبانی هستم که دریچهاى از جهان دیگر را به روی من گشود و به یاری او چه بسیار شخصیتهای سیاسی-امنیتی را ملاقات کردم و حظ وافر بردم و هر از گاهی هم این حظ را به طور موجز در اختیار روزنامههای اعتماد ملی، شرق، اعتماد، و... میگذاشتم و این نوعی مراوده من با رسانههای آزاد داخل کشورم بود؛ وگرنه من روزنامهنگار و خبرنگار نبوده و نیستم.
دیدار با ثابتی از ابتدای پاییز سال 1388 انجام شد. وقتی او را دیدم، متوجه شدم که انسانی بسیار حاذق، دانا و آگاه و صریح است و تاریخ ایران را مو به مو از بر بود.مصاحبه با او خیلی سخت بود، اما لذت های خاصی داشت. از یک استاد امنیت، حرف کشیدن، کار ساده ای نیست، چه رسد به 700 صفحه و هدفم از این نوشته، تلنگری به اندیشه نسل جوان ایران بود که بیشتر بخوانند، بخوانند و بخوانند!
آنهایی هم که به اسم منتقد در این چندماه ظاهر شده اند، اکثر جزو سازمان های چپ -توده، چریک های فدایی خلق، مجاهدین خلق و ...- بوده اند که چشمی کم سو بر هنر، دستی علیل در سیاست و دهانی گشاد در میدان رسانه ای دارند و برایم مهم نیست! یک تنه ایستاده ام. سر نسل من را نمی شود کلاه گذاشت! لطف فرموده، این دام بر مرغ دگر نهند!
همواره گفته ام که من در این کتاب قصدم این نبود که یک گرز بردارم و به جان ثابتی بیافتم. کابوسی که چپها و کمونیستهاو گروه های اسلامی نسبت به ثابتی دارند، من ندارم. به نظرم باید بسیار ممنون ثابتی باشیم که نگذاشت کشور در منجلاب چپ فرو برود . حالا طنز تاریخ این بود که شاه اراده ماندن نداشت و طرح ثابتی ناکام ماند، آن بحث دیگری است.
مطلقا قصد حال گیری و مجادله را نداشتم؛ دعوایی با ایشان نداشتم و قصدم صرفا ضبط روایت بود، الاماشالله این همه کتاب مبتنی بر صحت و واقعیت و بی غلط و بی عیب و نقص منتشر شده، بگذارید چنین کتابی هم منتشر شود!... انشالله تا انتشار 2000 صفحه، صبر بفرمایید.
در این کتاب برخی موارد هم بسیار رک گفته شده و بیپرده...
ساواک با دستگیری عاملان و تعقیب متواریان، هویت واقعی این سازمانها و نهادها مانند توده، جبهه ملی، مجاهدین خلق، فداییان خلق و کنفدراسیون دانشجویان را مشخص کرد و در شناخت جریانهای به اصطلاح سیاسی موفق بود و به همین سبب اینگونه جریانها سعی در سیاهنمایی و تهمتزنی به ساواک و یا قهرمان بودن و سلحشور جلوه دادن خود دارند.
مثلا اینکه ثابتی هم می گوید: ساواک اکثر خرابکاریها و گروگانگیریهای این سازمانها را با شکست روبرو کرد و گروههای تروریستی در سال 1355 تحت کنترل ساواک درآمدند. مثلا حمید اشرف و بهرام آرام اعدام شدند و مسعود رجوی هم در زندان بود؛ یا حرکات ایذایی افراد تجزیهطلب که توسط حزب بعث عراق تحریک میشد؛ مثل "جبهه التحریر اهواز" و یا قومیها در کردستان مانند "حزب دموکرات کردستان ایران" که توسط مصطفی بارزانی -عامل ساواک- به کلی از بین رفت.
مجاهدین خلق که از بطن نهضت آزادی متولد شد، در 18 آبان 1349 هواپیمایی ایرباس خط دوبی–تهران را به بغداد میبرند. مجاهدین از سال 1348 به بعد وارد عملیات پارتیزانی، سرقت هواپیما، ربودن شخصیتها و دیپلماتها، ترورها و خرابکاری، حمل سلاح و مهمات به داخل کشور شدند، با سازمانهای چریکی فلسطین، قذافی، یمن جنوبی، روسها، بغداد و غیره ارتباط داشتند. البته منوچهر هاشمی هم می گفت: اعلامیه های سازمان مجاهدین خلق را سفارت شوروی در تهران تنظیم و منتشر می کرد!
در نزدیکیهای جشن 2500 ساله شاهنشاهی تحت تاثیر کشورهای عراق و فلسطین سعی در خرابکاری در کشور داشتند و حدود صد نفر از آنها در دوازده خانه امن در شهریور 1350 با سلاح، مهمات، بمب و پلاک جعلی دستگیر شدند. در هر دستگیری هم تکاپویی برای شلوغ کردن و اطلاع به خارج توسط نهضت آزادی یا کنفدراسیون صورت میگرفت. دروغ و راست، درباره وقایع ایران به اطلاع عراق، لبنان، شوروی و غیره میرسید. همان کنفدراسیونی که در نشریه خود، "خلیج فارس" را "خلیج عربی" مینامد.
به قول آقای امیر فطانت «بسیاری از این سازمان های سیاسی، به بهانه آگاهی نسل جوان و تاریخ و بهانه هایی از این دست، داستان هایی از سر ذهن خیالپرداز خودشان می سازند و بی آنکه کسی آنها را مبعوث کرده باشد تا حقایق تاریخی را بشارت دهند، از سر جهل، اوهام و خود قهرمان پنداری داستان سرایی های بزرگ می کنند و به هزار صفت زشت، منتقدها را هم موصوف می کنند و البته این حرف ها به نسل جوان نمی چسبد؛ تا آنجا که رفته رفته، حالِ نسل جوان ما هم از این ماجراهای تکراری به هم خورده است. آنچه که چپ های چیپ در انتظار شنیدن آن هستند، تاریخ نیست! حادثه های پلیسی-جنایی در ماجراهاست. تاریخ، حادثه ها نیست. تاریخ، درس گرفتن از حادثه هاست. از اینکه من در مقاله ای، داستانی پلیسی-جنایی روایت کنم، هیچ عبرتی برای نسل جوان و تاریخ باقی نمی گذارد و من نیز آنرا این چنین روایت نخواهم کرد. نه شما و نه هیچکس دیگر و نه هیچ حزب، گروه، دسته، جمعیت، مرام و مسلکی را در مقام و اندازه ای نمی بینم که خود را موظف به تکرار و بازجویی پس دادن دوباره بدانم»
حالا گروه های چریکی توده و چپ اگر از ترور ناراحتند -که چرا راز جنایت ها افشا شده-، بعدا امروزه هم گروهی خود را عالم و رهبر اجتماعی می دانند و این بار به خود مدال "سوسیالیست چپی" آویزان می کنند و این جنایتها را "تاریخ مبارزاتی" خود می نامند! ما هم باور کنیم؟
همین مهدی فتاح پور در مصاحبه اینترنتی در سال 2007 با ایران امروز با سهیل وحدتی، گفته که در دستگاه خودشان چه جنایت هایی کرده اند؛ مانند همین مساله عبدالله پنجه شاهی و یا ترور 5 چریک در کردستان؛ و یا آقای مازیار بهروز در کتاب "شورشیان آرمان خواه" بر اساس نامه علی اکبر جعفری از 4 قتل اسم می برد.
به شوخی پرویز ثابتی در حین گفتگو می گفت: «اگر اینها آزادیخواه شده اند، ما هم دمکرات شده ایم!». حتی می گفت: «برخی از کشته شده ها را جامعه تقدیر می کرد؛ مانند کشته شدن سید علی اندرزگو در 1357 که پشت مدرسه علوی کشته شد، مردم دست زدند!»
یا چریک های فدایی خلق که فرخ نگهدار خودش می گوید رفته شوروی ( و بعدها هم به ک گ ب وصل شده و تا امروز هم ادامه دارد ) و امروز حتی حفظ ظاهر نمی کنند! ... در حزب کمونیست شوروی، بُلشِویکها (در روسی به معنای «اکثریت»، دستهای از حزب کارگر سوسیال دموکرات مارکسیستی روسیه به رهبری لنین که در دومین کنگره حزب در ۱۹۰۳ از دستهٔ منشویکها (اقلیت) جدا شدند) وجود داشت، این ها هم اکثریت و اقلیت هستند و اینجا علاوه برسخنان ثابتی، سخنان مرحوم منوچهر هاشمی -رییس اداره 8- هم قابل توجه است که در برخی پاورقی ها آورده ام... باید ممنون ثابتی بود که طرح وی از افتادن کشور به دست چپ ها و کمونیست ها جلوگیری کرد و در همان برنامه تلویزیونی 130 گفته بود: «لطفا کمونیست ها دم از آزادی و دمکراسی نزنند!» حتی امروزه هم می بینیم که اینها چه تاثیرهایی در تسویه حساب های خونین اول انقلاب و یا بعدها در تسخیر سفارت آمریکا داشته اند! الان هم ادبیات موهوم شان چنین است که اگر در ایران آینده اتفاقی رخ دهد، جامعه را به سوی تسویه حساب شخصی و ترکیدن عقده سوق دهند! ( کتابچه حقیقت پرویز دوانی را بنگرید و شرح امامزاده ها را !)
به نقش روس ها خیلی در قضیه باور دارید؟
بله، کاملا! غیر از این نکته ای که منوچهر هاشمی بیان داشت که اعلامیه های سازمان مجاهدین خلق را سفارت شوروی در تهران تکثیر و توزیع می کرد؛ هر وقت در جلسه با CIA هم پرویز ثابتی این نکات را اظهار می کرد، CIA باور نمی کرد. همین فرخ نگهدار و جناح اکثریت که پس از عدم سازگاری با جمهوری اسلامی راهی شوروی شدند، ارتباط با "ک گ ب" داشتند و هنوز هم با باقیمانده ک گ ب این رابطه هست و در مصاحبه ام با گورباچف و پریماکف، آنها بر این نکته تاکید کردند و حتی معتقد بودند که بسیاری از دستگیری های نیروهای ارتشی و نظامی ها در دوران انقلاب 1357 توسط همین چریک های فدایی خلق صورت گرفته است.
و یا می بینیم که روس ها خواهان آزادی مسعود رجوی (سازمان مجاهدین خلق) از زندان می شوند؛ پاپگورنی پسر خاله ایشان بوده؟ همین روابط سعادتی (رابط بین سازمان و ک گ ب) که امروزه کاملا آشکار است. حزب دمکرات کردستان ایران هم از این قضیه مستثنا نیست؛ به دستور بعثی ها وظیفه ناآرام کردن نوار مرزی کردستان را بر عهده داشته اند و پس از واکنش جمهوری تازه تاسیس شدۀ اسلامی ایران، می بینیم که کسی مانند جلیل گادانی روانه مرز روسیه می شود و خواهان کمک است!؛ زیرا این حزب از کمیته ایالتی کردستان ( کاک) حزب توده شکل گرفته بود که بخشی از حزب توده بود و ربطی به کرد و کردستان نداشته و ندارد.
البته این ماجرا مسبوق به سابق است. در همان مهر ماه 1320 افرادی مانند ایرج اسکندری، نوشین و رضا روستا به سفارت روس می روند و از روس ها می خواهند که اجازه بدهند یک حزب کمونیست راه بیاندازند و 17 مهر 1320 هم می بینیم که سلیمان میرزا اسکندری را ریش سفید می کنند و ماجرای حضور جعفر پیشه وری، احسان طبری، رادمنش و 27 نفر دیگر از افراد 53 نفر با حضور رستم علی اف (کاردار سفارت روس و مامور ک گ ب) برای ایرانی ها حزب درست می کنند، روس ها هم حمایت مالی می کنند، بعد نشریه حزب منتشر می کنند و در کنار آن هم حزب های اقماری درست می کنند ... و خواسته اول همین حضرات هم از دولت ایران چه بوده؟ واگذاری امتیاز نفت شمال به روس ها! بنابراین آقایان روس در ایران حزب راه انداخته اند و بعد به مناسبت ارتش سرخ، در سفارت میهمانی می گذارند و افراد حزب توده هم دعوت دارند و یک ارمنی به نام آرداشس در آنجا مشاجره ای با ماکسیموف (سفیر شوروی) پیدا می کند و فردایش این نماینده مجلس ایران را احضار و دستگیر می کنند! این هم نمونه ای از نفوذ روس ها در میان ایران و ایرانی ها. و بعد ماجراهای 25 مرداد 1324 که توده ای های نفوذی در ارتش به خراسان می روند و می خواهند راهی ترکمن صحرا شوند و بعد در تهران شورش درست کنند و بعد از شهریور 1324 می بینیم که کافتلاتسه –نماینده روس ها- به ایران می آید و خواهان امتیاز نفت شمالی است و سهیلی نخست وزیر هم نمی پذیرد و بعد هم سهام السلطان بیات همچنین می کند و آن شخص دست از پا درازتر به روسیه بازمی گردد و 11 آذر 1324 پیشه وری قهر می کند، اعلام تجزیه می کند و قاضی محمد هم به اسم خودمختاری برای کردستان، اقدام به آن عمل سخیفانه می کند که کاملا برخلاف عقلانیت و سیاست آصف کردستانی بود و بعد هم اخطار ترومن به استالین و فروپاشی ماجرا.
نظر کنسول انگلیس –سر کلارمونت اسکرین- درباره جمهوری پوشالی مهاباد جالب است که «وقتی ارتش سرخ از ایران بیرون رفت، جمهوری خودمختار کردستان مانند گوسفند بدون شبان، بسان بنای مقوایی و پوشالی در هم ریخت.» [جنگ جهانی در ایران، ترجمه غلامحسین صالحیار] آن وقت با این کارنامه، هنوز طرفداران سینه چاک از حزب توده داریم!
سال 1380 ابراهیم یونسی در میهمانی بزرگداشتش می گوید: «حزب توده، حزب پاکی است و دوباره هم متولد شوم، توده ای خواهم شد!...» بنابراین ریشه قضیه روس ها و افکار چپی از اینجا شروع شد و تعدادی حزب موازی هم شکل گرفت. سال 1327 هم سازمان افسران پس از خسرو روزبه دست نخورده باقی ماند و زیر نظر کیانوری بود و در کتاب آقای انور خامه ای هست که پس از 15 بهمن همان سال، سرهنگ سیامک -جاسوس روس ها- و دکتر فروتن هماهنگی ها رابر عهده داشته اند.
بنابراین کمونیست ها همواره در ایران آلت دست شده و عامل بوده اند؛ چه دانسته و چه ندانسته. از 1310 در ایران قانونی تصویب شد که مرام کمونیستی در ایران ممنوع است و زمان مصدق هم که رابطه ماه عسل با توده ای ها برقرار بود، این قانون لغو نشده. بعدها می بینیم که تشکیلات تهران و شهرستانها تاسیس می شود و این حزب، جوانگرایی می کند و تا 12-10 سالی هم در اختیار و کنترل ساواک بوده. سپس در 1327 حزب توده منحل شد و در 1333 شبکه افسران حزب توده کشف می شود. اینها 600 نفر افسر در جاهای مختلف داشتند و تصور بفرمایید که اگر در کودتایی موفق می شدند، چه بلاهایی سر مملکت می آمد.
اما آقای ثابتی هم در حق برخی از روشنفکران بی انصافی کرده است مانند دکتر براهنی.
ابدا قبول ندارم!، رضا براهنی یک تجزیه طلب بود و هنوز هم هست و به خاطر یک مقاله تجزیه طلبانه توسط ساواک دستگیر شده است و در گروهی سیاسی نبوده است و حتی ثابتی می گوید: حاضرم سر این یکی قسم بخورم که یک چک هم نخورده است! الان هم در خارج از کشور ترجمه ای از کتاب تروتسکی را منتشر می کند و اسم خودش را برمی گرداند: "ینهارب آزر" (یعنی وارونه اسم خودش!)، چون هنوز هم در آن عقاید و افکار است. روشنفکری که ضد آب و خاکش باشد را می شود روشنفکر با انصاف نامید؟!
و یا منظورتان بزرگ علوی است؟ جزو عوامل جاسوسی روس ها که این مساله را دکتر انور خامه ای در کتاب خاطراتش گفته.
اما بسیاری از چپ ها معتقدند که ثابتی خیلی به چپ ها تاخته و حتی چهره هایی را نابود کرده مانند جزنی.
بیژن جزنی از ابتدا عامل سفارت روس بود و مدتی هم برای کسب خبر از جبهه ملی شده بود طرفدار مصدق. اما این کمونیست 2 آتشه برای کار خرابکاری اقدام کرد؛ مثلا در یکی از اداره های ساواک که سفارت شوروی را کنترل می کردند، روزی در تعقیب یکی از کارمندهای اطلاعاتی روس دیدند که در شرکت فیلم با بیژن جزنی رابطه یافته و پرونده به اداره 3 ساواک می آید و مشخص می شود تعدادی اسلحه دارند و عباس سورکی هم 2 قبضه دارد و بعد هم ماجراهای صفایی فراهانی و ...
در این که این افراد خرابکار و تررویست بوده اند، شکی نیست. خود حسن ماسالی در کتابش گفته که چه دوره هایی را در کوبا، چین و ... دیده اند و جز بانک زنی، دزدی و ... هنری نداشته اند. یعنی توده ای ها و کمونیست ها، گروهی از جوانان پیرو مکتب کمونیستی را برای کارهای تروریستی و خرابکاری پرورش می دهند و شستشوی مغزی می دهند.
البته زمیر کازیموف (افسر ک گ ب) معتقد بوده که ایرانی ها را در امور داخلی شان سرگرم کنند و برای مردم هم قهرمان بتراشند و بسازند و به همین سبب هم گروه های تروریستی و خرابکار چریک های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق را ساخته و پرداخته کردند. البته در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 در ایتالیا، ژاپن و آلمان هم این گرفتاری ها وجود داشت!
بالاخره کارنامه ای و سابقه ای مبارزاتی علیه دیکتاتوری شاه داشته اند.
کدام کارنامه!؟ 11 گروه تروریستی در کشور فعال بوده اند که تنها 10% در کارهایشان موفق بوده و 90% آن توسط ساواک خنثی شده. از خرداد 50 تا 52 کارنامه سازمان چریک های فدایی خلق به بمب گذاری در تاسیسات برق، کشتن ژنرال آمریکایی، انفجار چند جیپ ارتشی، انفجار در سفارت، انفجار در شرکت نفت، بمب گذاری در دفتر هواپیمایی و کافه تریا، ترور سرهنگ و مستشار آمریکایی و...آراسته است! این آدم کشی و عصیان و خرابکاری می شود کارنامه؟ ترور در رستوران می شود راه آزادی؟ می شود مبارزه؟
ببینید! 1700 خرابکاری در مدت 5 سال قابل محاسبه است که شوروی چه انرژی و نیرویی از ایران و ساواک گرفت. نقش کمونیست ها هم در اعدام های اول انقلاب را هم نمی شود نادیده گرفت. یک مشت مالیخولیایی برای رسیدن به قدرت، چه دروغ هایی ساخته و اسمش را کارنامه گذاشته اند. اما دوران ناآگاهی و بیخردی و چشم بر واقعیت ها بستن، تمام شده است. حسن ماسالی در کتاب خاطراتش توصیف می کند که چه اندازه قتل ها و شکنجه های درون گروهی صورت گرفته و همه را به گردن ساواک انداخته اند. این توهمات در دهه 1340 و 1350 مطرح بوده و حالا به تاریخ معاصر هم تزریق شده.
کمونیست ها از هر دستاویزی علیه رژیم شاه استفاده کرده اند. فوت انسان هایی مانند صمد بهرنگی، شریعتی و مصطفی خمینی و... بهره برداری از ماجراها و... که باید در پژوهش های تاریخی سره و ناسره را از هم جدا کرد. تعارف هم با کسی نداشت. می شود با صدای بلند گفت که مجاهدین خلق از شکم نهضت آزادی –به رهبری بازرگان و طالقانی– بیرون می آید؛ آن هم با تفکری تروریستی و دوستدار کشت و کشتار و علاقمند به شوروی.... حتی در مراسم تشیع جنازه عبدالناصر (کسی که نخستین بار واژه جعلی خلیج عربی را به کار برد و البته کنفدراسیون دانشجویان ایرانی هم در روی جلد مجله خود از همین عنوان استفاده می کردند) همین آقایان طالقانی و علیرضا نوری زاده شرکت می کنند؛ حالا ایشان می فرماید خلیج همیشه فارس!
کتاب با تحلیل های پرویز ثابتی در مورد کودتای 1332 شروع می شود؛ چه دلیلی دارد که کتاب با بررسی این وقایع شروع شود؟
اولا چیزی به اسم کودتای 1332 نداریم. طرفداران (cult)مصدق السلطنه اسم آن را کودتا می گذارند؛ من اسمش را واقعه 28 مرداد می خوانم. در 25 مرداد 1332 ایشان حکم عزلش را توسط نعمت الله نصیری دریافت کرده. سه روز کشور را به آشوب کشیده تا نخست وزیر بماند. کودتا علیه یک مملکت و دولت است، نه علیه یک شخص. این توهّمی است که من زیر بارش نمی روم. این قضیه برای نسل ما واجب است که این بت مصدق شکسته و حکیات 1 من 40 غازی ، عزاداری 28 مرداد تمام شود.
در مورد مصدق السلطنه لازم به ذکر است که متاسفانه طرفداران(cult) او، فضای خاصی را به وجود آورده اند؛ چهره ای از مصدق السلطنه ساخته اند که این گونه نیست. یا مثلا چپ ها و توده ای ها همچنان بر زندان 53 نفر یا بیژن جزنی تاکید می کنند. نمی دانم جزنی چه حماسه ای آفریده؟ یا در مورد صمد بهرنگی که به دلیل بلد نبودن شنا غرق شده، اغراقهایی می کنند و قصه پردازی جلال آل احمد را تکرار می نمایند. یا همچنان حمله تروریستی سیاهکل را حماسه معرفی می کنند. نسل ما باید در بررسی تاریخ معاصر از سیطره این 4 گروه فاصله بگیرد. در ضمن این کلمه مصدق السلطنه را بنده به کار نبردم، مثلا آقای علی امینی در گفت و گو با بخش تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد مرتب از مصدق السلطنه یاد می کنند.
بحث ما البته در مورد مصدق نیست.
اتفاقا من کار دارم. فریبی که از سال 1330 در میان جامعه ما رایج شده، باید روشن شود. ایشان چند ماه به سوییس رفته و دچار بیماری شده و به ایران بازگشته. دو نفر روحانی در قم برای ایشان چیزی راجع به حقوق زن در اسلام نوشته اند و ایشان آن را به عنوان تز دکترا به سوییس برده اند. کدام تز دکترا در اروپا به زبان فارسی است؟ بعد تا پایان عمر زیر نامه هایش با عنوان دکتر امضا می کند. من زیر بار چنین جعلی نمی روم. نسل ما نباید زیر بار این بت پرستی برود. ثابتی این بت را شکست و باید ممنونش بود. البته محققانی هستند که متاسفانه بیرق مصدق در دست گرفته و خودش اعتراف می کند که هر کس ضد مصدق بود، محلی از اعراب ندارد. اما شما اجازه بدهید یک کسی هم دیگر این داستان ها را باور نکند. زور که نیست. بنده به این انسان و حرکتش در حرکت ملی کردن باور ندارم. در تاریخ که جبر نداریم. بنده معتقدم که تنها نخست وزیری که برای ایران منفعت داشت و هیاهو هم نداشت، احمد قوام بود. اما اولین چهره عوام فریب، مصدق السلطنه بود. این نظر من است و جرم نیست و از انگلستان هم پول نگرفته ام!
نگاه من عامه پسند نیست. نگاه من ضد مطلق بینی و تقدس گرایی است. مطلقا فرد برایم اهمیت ندارد. به نظر من هیچ فردی تقدس ندارد و هیچ کس هم مطلق نیست. به همه حرکت ها و افراد در تاریخ معاصر ایران شک دارم، شک باوری و ضد مطلق بینی، لازمه کار تحقیق است. معتقدم چند شخصیت در تاریخ ایران ،هیچ سودی برای تاریخ مملکت نداشتند. یکی از آن ها مصدق السلطنه و دیگری شاپور بختیار است و حقایق مهم بهتر است با بازکاوی، مطرح شود.
اهمیت این کتاب از دید شما چیست؟
در 3 چیز خلاصه می شود: ایجاد نوعی نگاه شک باورانه و تلنگری به ذهن خواننده برای خواندن بیشتر و لاجرم درک و فهم بهتر، انتقال اطلاعاتی دست اول، مطرح شدن روایت هایی در این کتاب برای اولین بار. خود شما هم اگر منصف باشید قبول می کنید که خواندن این کتاب بیشترین تلنگر را به ذهن خواننده وارد می کند.
درباره چهره ثابتی اصولا تفاوت آرا هست.
در گفت و گوهایم با بسیاری از اعضای سابق و مقامات ارشد ساواک همگی تایید کردهاند که ثابتی در تمام دوران خدمتش کارهای ستادی بررسی کرده است و هیچوقت با زندان و زندانی (جز در چند موردی که خود او در مصاحبه ذکر نموده) تماس و ملاقاتی نداشته است و او بیشتر فردی سیاسی و تحلیلگر بوده است، نه امنیتی.
از دیگر نکاتی که ثابتی در ساواک انجام داده و حائز اهمیت از نظر تاریخی است، مربوط به سال ۱۳۵۰ است. در جریان برگزاری جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی با سپهبد مقدم (مدیر امنیت داخلی) که اصرار داشته که پدر و مادر عناصر شناخته شده و معتبر گروههای چریکی در طول جشنها بازداشت شوند تا فرزندان آنها دست به اقدام تروریستی نزنند، ثابتی شدیداً درگیر شده و گفته است آنها تاکنون با پدر و مادر و بستگان ما کاری نداشتهاند، ما نباید دست به چنین اقدام غیرقانونی بزنیم و بدعتی ایجاد کنیم. [ر.ک به اصل کتاب[
یا در سال ۱۳۴۸ موقعی که مقدم قصد داشته ۶۰ نفر از دانشجویان جوان دانشگاه پلیتکنیک را از دانشکده اخراج دایم کند، ثابتی با او سخت مخالفت کرده و گفته است: «اخراج دایم دانشجویی که با سختی فراوان وارد دانشگاه شده، به معنی تشویق اوست که به گروههای تروریستی بپیوندد. او (دانشجو) ترجیح خواهد داد ۲ یا ۳ سال زندانی شود تا از دانشکده اخراج دایم شود»؛ و بدین صورت، ثابتی مانع از اجرای این تصمیم مقدم میشود.
ثابتی در این مصاحبه میگوید: «طبیعی بود که رژیم خواستار چنین ضایعات و درگیریهایی نبود و ناچار بود با بمبگذاری و تخریب و آدمکشی مقابله کند. این مخالفین بودند که کار مسلحانه را آغاز کردند و معهذا چون در این سالها بسیاری از اعضای این گروهها مبارزه مسلحانه و روش گذشته سازمانهای مربوطه را محکوم کردهاند، من هم به سهم خود اگر شدت عملی نسبت به زندانیان صورت گرفته باشد را محکوم و از آن ابراز تاسف میکنم و این ابراز همدردی، نکتهای قابل تامل به کتاب است».
علاوه بر این، ثابتی با انجام بازرسی به وسیله صلیب سرخ بینالمللی از زندانها ابتدا به دلیل اینکه آن را برخلاف حاکمیت ملی میدانسته، مخالف بوده و پیشنهاد کرده بازرسی شاهنشاهی مقامات شیر و خورشید سرخ ایران یا مقامات قضایی از زندان و زندانیان بازدید کنند، ولی وقتی شخص شاه دستور داد این بازرسی به وسیله صلیب سرخ بینالمللی صورت گیرد، او با بازرسان کمال همکاری را کرد و آنها هم بارها از پیشرفت امور و بهبود و وضع زندانیان تمجید و اظهار رضایت کردهاند.
از دیگر نکات قابل توجه با اصرار ثابتی، ساواک در ۶ سال آخر از عضویت در "کمیسیون نمایشات" که پروانه برای فیلمهای سینمایی صادر میکرد، کنارهگیری نمود و کنترل مطبوعات نیز به طور کامل در اختیار وزارت اطلاعات و جهانگردی قرار گرفت و ساواک دیگر ارتباط مستقیم با مطبوعات نداشت و اگر به مواردی برمیخورد، از طریق وزارت اطلاعات اقدام میکرد.
در کتاب نکتهای روشن میشود که بر خلاف نظر معمول در کتابهای تاریخ معاصر منتشر شده در ایران است. ثابتی در سالهایی که مسئول بوده، هیچیک از فعالین جبهه ملی و نهضت آزادی -با اینکه گاه جلسات و فعالیتهایی داشتهاند- بازداشت نگردیدهاند و فقط در سال ۱۳۵۷ وقتی که آنها دنبالهرو آیت الله خمینی شده و در اغتشاشات 1357 شرکت میکردند، او پیشنهاد دستگیری آنها را نیز کرد که موافقت نشد.
درباره کمیته مشترک ضد خرابکاری چه؟
این کمیته ترکیبی از ساواک و ژاندارمری و ارتش و شهربانی بود، از طرف شهربانی، صمدی -از دفتر ویژه سرتیب زندی پور- و بعد سجده ای، مسئول بوده و کسی از ساواک و اداره سوم نبوده. از 3 اداره کل، 3 و 4 و 5 حضور داشتند و زیر نظر نصیری بوده، نه ثابتی.
نکات ریز و باریکی را آقای ثابتی در کتاب مطرح کرده که باید موشکافی کرد؛ مانند موسی صدر، شریف امامی و نامه رشیدی مطلق و ... و شاید سالها این انتقادها ادامه داشته باشد.
درباره موسی صدر گفته اند که بهترین آدم برای رابطه برقرار کردن با آیت الله خمینی بوده. یا اینکه وقتی تیمور بختیار دستگیر می شود، صدر تمام نیرویش را گذاشت تا بختیار آزاد شود. البته در آن ایام هم شوروی ها از حرکات بختیار واهمه داشتند و اینکه می خواست به برخی از چهره های سیاس ایرانی، نزدیک شود.
و یا اینکه مطرح می کنند شریف امامی، دشمن خونی نعمت الله نصیری بوده و آن هم به خاطر ماجرای کتاب اسماعیل رایین و داستان کتاب فراماسونری . اما درباره نصیری، ظاهرا وقتی شریف امامی نخست وزیر شده، قرار بوده که نصیری از مملکت خارج شود. از فرانسه هم ثابتی به پاکستان و سفارت ایران تلفن می زند که تیمسار به مصلحت نیست بروید و فرانسه بیایید، اما نصیری گفته: «نخیر! برای چی؟ امر فرموده اند!» و ثابتی معتقد است که می دانسته است وی دستگیر می شود و بعدا در ادامه می افزاید که در ایام زندان هم به خیلی از هم بندی های خودش گفته، اکثر تقصیرات را گردن وی بیندازند و ...
درباره نامه رشیدی مطلق هم، آقای ثابتی مانند آنچه که از زبان خود داریوش همایون شنیدم، معتقدند که علی شعبانی آن نامه را نوشته. البته از آقای احمد سمیعی هم شنیده ام که در وصیت نامه خودش نیز این موضوع را افشا کرده است. شعبانی هم می دانید که از دوستان و مشاوران هویدا بوده و توسط هویدا برخی اطلاعات درباره وی قرار گرفته و بعدها شاه و اطرافیانش در جلسات بعدی، آب و روغن آن نامه را اضافه می کنند. آقای شعبانی یک کتاب 1000 فامیل هم نوشته اند البته.
به بسیاری از نقدها ( بیشتر سازمان دهی شده ) که در داخل کشور منتشر شده، شما پاسخی نداده اید: مانند روزنامه اعتماد؛ نشریه اندیشه پویا و مهرنامه و افرادی از شجونی تا خسرو معتضد و مسعود بهنود.
من هدفم تفکر کردن درباره تاریخ معاصر ایران بود و ورق زدن ناشناخته های سرزمینم با پرویز خان ثابتی و تا آخر عمر هم مدیون درس هایی است که از وی آموخته ام؛ همانگونه که وی از نکاتی که از خلیل ملکی آموخته، به نیکویی یاد می کند.
اما من برای همه احترام داشته و دارم. اینکه احسان شریعتی و علیرضا بهشتی بخواهند از نان و آب اسم پدرشان دفاع کنند، مساله مهمی نیست. شجونی -روحانی نمای فاسد و دزد- را هم همه می شناسند. چرا ثابتی این نکات را درباره روحانیونی مانند محلاتی و دستغیب و میلانی نگفت؟ پسر خاله ایشان بوده؟
ثابتی هم در کتاب می گوید که سیف عصار هم در ساواک، دوست و رفیقِ شفیق بهنود بوده و به عبدالله شهبازی و خسرو معتضد هم باور ندارد و آنها را میرزا بنویس می شناسد؛ به من چه مربوط؟ لطف فرموده، بروند که مستقیما به خود آقای ثابتی پاسخ بدهند. نیازی به آن عقده گشایی آقای معتضد هم در روزنامه امید جوان نبود. افکار عامه مردم می توانند قضاوت کنند! ... ناگفته نماند در مجلس عروسی آقای ثابتی هم، شاپوری و خانم گوگوش توسط همین آقای سیف عصار دعوت شده؛ لابد حق شکایت ایشان هم محفوظ است که چرا دوستی شان با عصار افشا شده!.. از آن روز به بعد بهنود در سایت خبرنگاران در فیسبوک و در بی بی سی، علیه من هر نوع سمپاشی بود، فرمود!... یا همین نوری زاده که نخود هر آشی است... مداح شاپور بختیار شده. کسی که روی جلد نشریه امید ایران که سردبیرش بوده در سال 1358 عکس حمید اشرف تروریست در واقعه تروریستی سیاهکل را می گذارد و می نویسد: فدایی کبیر !...

نوری زاده پیشتر در روزنامه کیهان -7 اردیبهشت 1391- و بعدها در تلویزیون اندیشه، علیه شما سخنانی گفت، اما شما واکنشی نشان ندادید. چرا؟
نوری زاده چون حقوق بگیر تلویزیون عبدالله مهتدی است، -شتابان و با تحریک مهتدی- روی خط فروزنده آمده و بدون رعایت موازین اخلاقی و علمی دُرافشانی فرموده: داغ ات می کنم، می زنم، جوجه، مورچه، به چه جراتی، می کشم، مداد لای انگشتت می زارم،...! در اوج بی اخلاقی و بی کرامتی و تفکر پدرسالاری احمقانه!
کینه ایشان از من به خاطر کتاب گفتگویم با پرویز ثابتی است که در آن با اسناد و مدارک، وابستگی شاپور بختیار به حزب بعث را اثبات کرده و خیانت وی به ملک و مملکت را به زبان آورده و من هم آشکارا گفتم: کسانی که از بختیار دفاع می کنند، حقوق بگیران سابق وی بوده اند. (منظور رادیویی در بغداد بود که در آن هنگام، بسیاری از افراد با حزب بعث همکاری می کردند و صراحتا هم می گویم حتی علیرضا نوری زاده هم سردبیر روزنامه الدستور حزب بعث بوده)... من هیچ رابطه ای با این شخصِ دوستدارِ شاه و شیخِ عربستان آل سعودی نداشته و ندارم و فقط ایشان را 1-2 بار دیده ام و به قول شادروان همایون: «پدیده ای است!...» اگر وی به خاطر پول حاضر است با تجزیه طلب ها و آدمکش های بعثی نان و نمک بخورد، من، حاشا! اگر چنین بی شرمی و خفّتی را بپذیرم...او به دوستی با هجری و مهتدی مفتخر است، اما من، خیر... زندگی انسان، اصول و اخلاقی می طلبد.
وقتی مرا با عباس سلیمی نمین و داماد قربانعلی دری نجف آبادی مقایسه می کند و بعد از دیگر سو مرا فرزند و شاگرد خودش می خواند؛ این نشانه عدم تعادل روانی و شخصیتی اوست... برایش همیشه احترام زیادی قائل بوده ام، اما وقتی این رفتارهای زشت و غیر انسانی را از وی دیدم، به کلی از قاموس ذهنم، پاکش کردم... (حلقه لندن هم حکایتی است در امروزه روز سیاست ایران ! )
اما در کل، در کنار این عوعو سگان، امیدوارم که این کتاب ایجاد گفتمان و شک باوری و پرسشگری کرده باشد که نهایت خواسته من هم همین بوده است. اینکه برخی می فرمایند بنده ماموریت داشته ام که همه شاهان تاریخ ایران را زنده کنم و یا نوستالژی به عالم غیب دارم و یا مامور ناکجاآباد هستم و ... مهم نبوده و نیست؛ مهم این است که با شک باور و پرسشگری، تاریخ معاصر خودمان را دوباره و دوباره بخوانیم و فکر کنیم!
اما در نشریه آرش هم کُردها درباره شما اظهار نظر کرده اند؟
منظورتان از کردها کیست؟ کومله و دمکرات؟ از کی تا حالا این 2 شده اند قیّم و نماینده کرد و کردستان!؟ 2 گروه ضد ایرانی، آدمکش و تجزیه طلب و نوکر بعث شده اند مرجع!؟ همین 1 ماه اخیر بود که همه قمپزیسیون –ببخشید اپوزیسیون– به حرفهای من درباره کومله و دمکرات رسیدند که چه امامزاده هایی هستند! غیر از این است؟ حرفهای ملا عبدالله حیاکی (حسن زاده) را باور کنم؟ حیف و دریغ از چند ساعت عمر شیرین من که صرف گفتگو با چنین "سگ های قلاده به گردنِ هار" شد !
در نشریه آرش هم چپ های چیپ و چپول درباره من 2 فرمایش دارند: مامور جمهوری اسلامی و دوست محسن رضایی... از این دست فرمایشات گهربار همه جا هست، اما من نان بی شرمی و بی شرفی نخورده ام. مامور جایی، دولتی و سازمانی هم نبوده و نیستم، اما برخورد چپ ها، کمونیست ها و تروریست ها عین برخورد جمهوری اسلامی با من بود؛ لااقل آنها مرا به زندان اوین بردند و لابد تصور کرده اند مامور CIA هستم!... همین چپ ها (یا چیپ های چپول) هم توان داشتند اعدامم می کردند ، در کل همه مریض تشریف دارند و آرزوی شفای عاجل دارم، اما به نظرم این نسل درست بشو نیست و عاقبت هم با همان ذهن بیمارشان، می روند و نسل ما می ماند و میراث شوم این حضرات... که فعلا سرطان آب و خاک ما شده اند!...
این نشریه هم با تحریک فرخ نگهدار( سرحلقه لندن) منتشر شده است که با داد و هوار بگویند: ما بر حق بودیم، اما بایکوت خبری من مهم نیست! با صدای بلند می گویم و خواهم نوشت که حزب توده و سازمان های تروریستی چریک های فدایی خلق و مجاهدین، با شوروی و ک گ ب رابطه داشته اند و به ایران و ایرانی خیانت کرده اند و متاسفم که الان هم در برخی رسانه های فارسی زبان مانند صدای آمریکا و بی بی سی هم نفوذ دارند و هنوز تفکر چپی دارند؛ حتی مجری سرشناس بی بی سی هم وابسته به چریک های فدایی خلق است... (یا فلان سایت خبری که یارو خود را جاسوس ساواک در توده نامیده اما در توده می گفت من جاسوس شما در ساواکم) ...حال پیدا کنید پرتقال فروش را...
در زندان اوین هم گویا وقتی که نشریه مهرنامه با عکس روی جلد پرویز ثابتی وارد زندان شد، برخوردهایی با شما شد.
بله! جماعت چپ ها یک آدم دهن گشاد و بی ادب و فاقد شخصیت دارند به اسم فریبرز رییس دانا که لات بازی درآورد و بعد هم یک وکیل دون پایه و خالی بند به اسم سیف زاده که مدعی است 5 دکترا دارد و اینکه خمینی پسر خاله ایشان بوده... اما سمپاشی آنها نتیجه عکس داد و 5-4 انسان والا و باارزش و نازنین مانند عبدالفتاح سلطانی، قاسم شعله سعدی، قنبری، دکتر رضا مولوی و دکتر علیرضا رجایی، انسانیت نشان دادند و مرا از هجمه این حضرات هرزه زبان به دور کردند و در کلِّ بند 350 اوین، نشریه دست به دست می چرخید و من هم شبی که مجاهدین خلق حلوای سالروز عملیات مرصاد را در بند پخش می کردند، در سطل آشغال ریختم و به تقلید از من دوست نازنین، عبدالله مومنی هم چنین کرد... در اینجا بود که داد و نعره رییس دانا بلند شد که چرا حلوی مبارزان را دور می ریزید!؟
خاطرات زندان را نوشته اید؟
بله !، به اسم کابوس آزادی (روزنوشت های زندان اوین)... امیدوارم به زودی در خارج از کشور منتشر شود. دوربینی است از آنچه در اوین دیده ام و 200 نفر هم شاهد دارم که چه دیده ام و چه شده... بیشتر فلش بک تاریخ معاصر است... اما چون حوصله وزارت جلیله و فخیمه وزارت ارشاد اسلامی دوران احمدی نژاد را ندارم، در خارج منتشر کردم... اما امیدوارم روزی در مملکت ما آدم نماهایی مانند خلخالی، لاجوردی، مرتضوی و صلواتی که دستشان به خون انسان آلوده است، در مسند قضاوت ایران و ایرانی نباشند... و چنین دادگاه و قضا و حق و کرامت در ایران به سخره گرفته نشود!... هنوز تا بالارفتن آستانه عقلانیت و تحمل در جامعه ایرانیان فاصله زیادی است...
چرا خبر زندان شما رسانه ای نشد؟
تمایلی نداشتم! که چه؟ درجه سرهنگی بگیرم... برای خودم کارنامه سیاسی بسازم که پناهنده شوم؟... سایت هایی هم که 3-2 سال است دروغ های امثال مسعود بارزانی و شرورهای پیرامونش را منتشر می کنند، اکنون بگویند همه چیز دروغ بود و عرفان با حکومت نیست؟ بگذار دلشان به عکس من و محسن رضایی خوش باشد که مثل فاشیست ها انگشت روی آن گذاشته اند... مسعود بارزانی! از روز اول من بودم یا او بود که پشت به ساواک و شاه و لطف آنان کرد و رفت در آغوش چمران و بهشتی؟... بعد با قیاه موقت اش به جان کردهای ایران افتاد و هزاران نفر کرد ایرانی را کشت که شادروان قاسملو بعدها وی را آدمخوار نامید... بعد سپاه پاسداران -همین سردار ایرج مسجدی- دست وی را گرفت و سال 1992 به عراق برد... حال من شده ام نوکر جمهوری اسلامی؟ سال 1996 با تانک بعثی به جان کردهای عراق افتاد و 11000 نفر را کشت، من شده ام ضد کرد!؟ الان هم دیدید که عراق گفت وی 13 میلیارد دلار سرمایه شخصی دارد! او جز قتل، ترور، غارت، تاراج کرد و کردستان، چه ثمره ای داشته ؟... الان هم پشت به ایران و ایرانی کرده و رفته در دامان ترکیه...
البته سایت های متعلق به چریک های فدایی خلق -مانند ایران امروز و اخبار روز و عصر نو- از کومله و دمکرات حمایت کردند و بر عکس شما، نقدها به کومله و دمکرات را وارد نمی دانند.
از این آدمکش های متقلب و نان به نرخ روز و شارلاتان های سیاسی، توقع دیگری دارید؟! در سالهای 1359-1361 وقتی که داشتند از ایران خارج می شدند، به کمک همین کومله وارد عراق شدند و به همدیگر مسلّما نان قرض می دهند، اما دلیلی بر مشروعیت آنان نیست.. هست؟
به عنوان آخرین سوال می خواهم نظر ثابتی را درباره انقلاب 1357 بدانم.
من مترجم کتاب «معمای ایرانی» نوشته کنت پولاک -معاون سیا- هستم که روزنامه اعتماد در سال 1384 و 1385در 12 شماره کل کتاب را منتشر کرد. یا کتاب «انقلاب ناممکن» اثر چارلز کورزمن، اشاره شده که موارد بسیاری موجب انقلاب ایران شد. هر چند ثابتی معتقد است که «نمی توان از کمک آمریکایی ها به برخی گروه ها چشم پوشید»، اما به هرحال بروز انقلاب ایران ضرورت بود، چون شاه به برخی توسعه ها باور داشت؛ از سوی دیگر فساد اطرافیان شاه و خیانت ها موجب تسریع انقلاب شد. همچنین وجود بسیاری از آدم های وابسته به خارج هم در این امر نقش داشتند. بنابراین انقلاب ایران واقعیتی است که مسئول اول و آخر آن، مردم ایران هستند و نفر اول در صف انقلاب هم شاه است.
انقلاب ایران را یک گروه به تنهایی انجام ندادند. انقلاب ایران را طیفی از گروه های دخیل انجام دادند و در انقلاب سهیم بودند. حتی ناصر مقدم از خرداد 1357 به دلیل رفاقتش با نهضت آزادی در انقلاب ایران دخیل است.به قول مرحوم محمد مختاری «انقلاب ایران یک ضرورت بود که مردم ایران را لخت کرد که یکدیگر را خوب ببینند و بشناسند». ثابتی معتقد است «بسیاری از نکات در انقلاب ایران دخیل بوده و نمی توانم از کمک انگلیسی ها و آمریکایی ها چشم پوشی کنم». در مورد انقلاب ثابتی صراحتا می گوید: «وقتی که مردم دیدند شاه اراده ماندن ندارد، موج راه افتاد و شور انقلابی همه را گرفت» به هر حال این روایت ایشان است...اما با رابرت آرمائو گفتگویی انجام دادم که در روزنامه شرق در سالروز انقلاب در بهمن 1390 منتشر شد و وی نیز در گفتگویم با گری سیک یا برژنسکی و کسینجر، که همگی در شرق منتشر شده اند، جملگی بر این باورند که «انقلاب 1357 در ایران یک ضرورت بود و شاه خود در صف اول ایستاده بود».
آقای ثابتی هم خواست آخر عمری به نسل جوان بگوید قصه از این قرار است؛ می خواهید بشنوید و می خواهید نشنوید و به حرفهای اسلامی ها و کمونیست ها دلخوش باشید و خزعبلاتی به اسم تاریخ معاصر که 3-4 دهه است به مغز ما فرو کرده اند!... (و شاهکارشان همین واقعه 1357 بوده که امروزه همه در ان شنا می کنند... و کسی هم لابد نباید بگوید بالای چشمتان 2 ابرو است!)