شرق/کردستان امروز/کوچه: بیاد ابراهیم یونسی«تا فردا خدا نگهدار، درخت کنار دشت»
http://kurdistantoday.ir/NewsDetail.aspx?itemid=2995
در کانون نویسندگان پس از انقلاب، پیرمجلس بود. به قول خودش هم رییس سِنی و هم رییس سُنیهای کانون و در میان چهرههای حزب توده و تاریخ معاصر هم، به نوعی فعال، یونسی چهرهای است که از هر زاویه و جهت میشود به او نگریست و به بررسیاش پرداخت. یونسی بهمصداق اندیشهاش، آثارش در محدوده خاصی نیست .
با یونسی، برخلاف توصیه پدرم سال73 آشنا شدم، بعد از فوت «محمد قاضی»، چند سالی با او حشر و نشر داشتم. با ذهن مواجش چشمانداز خاصی به ادبیات و فرهنگ و تاریخ دارد، به خطوط و رگههایی از هرچیز مینگرد که ویژگی خاصی دارد، و این ریزبینی و تردید و دقت، خصیصه حرفهای و حتا شخصیتی اوست و گویا ریزبینی و تردید را لازمه ساختن چشمانداز فکریاش میداند. اگر در برابر کسی دشت هموار باشد و آرام و سبزگون، طبعن در برابر دیدگان یونسی دندانهدار است و خشن و خاکستری و درهای است فرو نشسته و رازآمیز. تجربهها و فضای فکریاش در عین سادگی، فضایی مبهم و رازآمیز دارد، چیزهایی که میگوید انگار که هرکس بارها آن را تجربه کرده است و نمیتواند آن را نفی کند، زیرا زبانش مانوس و نافذ است. یونسی همه چیز را به یاد دارد، مضمونهای غریب و گاه دور از دسترس تاریخ کرد را پیش میکشد و به سادگی و صراحت و گاه تند و غضبآلود نقد میکند، چه جور هم…بدون محافظهکاری و ملاحظهکاری و تعارف در گفتارش اما از مناظره و مباحثه میپرهیزد. گاه به شدت از سیاست نومید و روی گردان است، انگار که امیدش به نسل پر تکاپو و اندیشهای است که به عنوان روشنفکران آتی در جهت رشد فرهنگی و فکری بکوشند و آن آرزو در دلش به سعی و تلقین پدید آمده. از ستمها و برچسبها و ظلمهایی که به او روا داشتهاند، واکنش نشان نمیدهد، در دیدارهای اول انفجار خشمی یا صاعقه کینهای هم در واکنشهایش دیده نمیشود سکوت میکند تا وقتخودش فرا آید، شاید آن لحظهای که بغض گره شده در گلو را رها کند، «دردم نهفته به ز طبیبان مدعی/ باشد که از خزانه غیبش دوا کنند» اهل فریب، امید دروغ و دلخوشی هم نیست، گهگاه اگر قبول واقعیت چندان تلخ و به دور از تحمل باشد و حرف گفتن دشوار، یونسی این دشواری را آسان میکند و اصلن نسبت به جریانهای روزگار قومش بیطرف نمانده است، گویی در نوشتن فقط مرهمی برای درد نهانیاش میطلبد.
یونسی مانند مترجمان دیگر «کریم کشاورز»، «دریا بندری»، «بهآذین» و یا نویسندگان، «آل احمد»، «چوبک»، «گلستان» و شاعرانی «فریدون توکلی»، «ابتهاج»، «محمد زهری»، «کسرایی»، «شاملو»، «اخوان ثالث» تمایلات چپ داشت و جزو جوانان هواخواه و طرفدار حزب توده بوده و روزگاری در حاشیه و متن حزب توده گذرانده، مانند دیگر روشنفکران ، هم هواخواه و مخاطب دارد و هم مخالف داعیهدار قشری صفت اما شخصیت جالبی است. در لابلای اوراق تاریخ معاصر ایران ردپای او را میتوان یافت »6 آذر 1356 به همراه بیست و چند نفر از شخصیتهای سیاسی دیگر مانند «بازرگان»، «سحابی پیمان»، «آلاحمد»، «حاجسیدجوادی»، «سنجابی»، «مدنی»، «صباغیان»، «مبشری»، «سامی» و… کمیته ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر را بنا کردند. 7 اسفند 57، به دنبال ناآرامیهای کردستان، در یک مناظره جنجالی تلویزیون که با حضور «محمد مکری» و «یونسی» ، «نقشبندی» و «قطبزاده»، شرکت جست، هرچند به دنبال پخش این برنامه اعتراضهایی از سویکردها بلند شد . به دنبال اعتراض کردها ، در پنجشنبه 10 اسفند 57، یونسی، گفت: «که بدون اطلاع قبلی در این برنامه شرکت کرده، چون اتومبیل نداشته و قرار بوده از نخستوزیری، مکری او را به منزل برساند، ولی او در سر راه تلویزیون برده. در چهارشنبه اول فروردین 1358 و آغاز بحران، همراه «بهشتی»، «رفسنجانی»، «بنیصدر» و «آیتاله طالقانی»، «احمدحاجسیدجوادی» ، «صارمالدینصادقوزیری» به سنندج رفت و استاندار کردستان شد. به گفتگو با گروهها پرداخت تا از درگیریها و مجادلههای بیثمر جلوگیری شود. اما استعفا داد و در مصاحبهای دخالتهای بیجا و عدم آگاهی را عامل درگیریها و علت ایجاد حوادث ناگوار کردستان خواند و گفت که بینتیجه بودن استمدادهایم مرا به استعفا واداشت.»
در مقدمه کتابهایش در مورد کردستان گاه گلایه و شکوه است گاه به «علی محمد افغانی»، «احمد محمود»، «نصرالهنویدی»، «محمد قاضی»، «مهیندخت معتمدی»، «شهرام ناظری»، «علی اشرف درویشیان«، «رشید یاسمی» و… میبالد و گاهی فاجعه کردها را نسخه بدل فاجعه سرخپوستان آمریکا مینامد اما در 20 سال اخیر، یکتنه راوی تاریخ معاصر کردستان بوده. هرچند بعضی از رمانهایش را دوست ندارم واحساس میکنم تکرار همدیگر است و حرفها زمینهاش که البته یکبار از سر جوانی به او گفتم: «ای کاش «ابراهیم خان»، فقط ترجمه میکردی و رمان نمینوشتی«. «دلدادهها»، «رویا به رویا»، «دعا برای آرمن« هرکدام عالمی داشت و یا «درخت کنار دشت» که بعدها در ایران، «دادا شیرین» شد.» اما از این حرف من رنجشش را احساس کردم و قهر کرد و دیگر ندیدمش، اما کارهایش درباره کردستان جز منابع مهم کتابخانهها و آرشیوهاست. یونسی صرفنظر از حرفه مترجمی، گاه انسانی بدون داعیه و فروتن است و گاه انسانی خشک و مغرور و رسمی.
الان خبرش را شنیدم. خبر مرگ، اما برای «ابراهیمخان»، مرگ بیمعناست و بود. باورش به اثری جاگذاشتن بود و عجیب هم به هویتش وفادار. «محمد قاضی» به زادگاهش برگشت و در مهاباد آرام گرفت و امروز هم «ابراهیمخان» در بانه و این است قصه چرخ کجرفتار.
روانش شاد و یادش گرامی. بهخاطر درسهایی که از او آموختم، و شاید هم نخواست بیشتر از او چیزهایی را بیاموزم، بدو مدیونم.
------------------------------------------------------------------------------------
http://www.sharghnewspaper.ir/Pdf/90-11-20/12.pdf
http://www.sharghnewspaper.ir/News/90/11/20/24331.html
سال ۱۳۸۴ در نشریه مطالعات ترجمه ، درباره اش گفتم :
درسال 1377 از نزدیک با او آشنا شدم و دیدم مردی است صریح اللهجه و رک که اصلا و ابدا علاقه ای هم به دم خور شدن و به اصطلاح تعارف بازی معمول در جهت مرید پروری ندارد . یک بار برایش درباره نقد یک مترجم ، نامه ای فرستادم تا نظریاتش را برایم ارسال کند .... اما مدتی گذشت و هیچ خبری از آن نشد !... پس از چند ماه از وی جویای نامه ام شدم و او هم با صرحت گفت که :
" .... پاره کردم و ریختم دور.... هیچ علاقه ای به نقد شخصی که زنده است ندارم و جلسه بزرگداشت و ... هم باید تا زمانی که شخص زنده است و در قید حیات ، برگزار شود و کارهایش را ستود ، نه اینکه بعد از مردنش مجلس فرمایشی راه بیندازند و....
پسر جان ! ...به جای این کارها به دنبال ترجمه آثاری باش که به درد مردمانت بخورد .. الکی هم خاک بازی نکن !....."
حقیقت امر آنکه ، پس از آنکه گوشی تلفن را گذاشتم ، کمی سرخورده شده بودم ، ولی سخنان رک و پوست کنده اش در دلم رخنه کرد و بعد ها هم به خاطر رودربایستی و ماخوذ به حیا شدن ، لب به شکایت نگشودم و فقط در جلسه های دیدار - مخصوصا جلسه دوم که انگار می خواست از دلم در بیاورد و آشتی ام دهد - دل در گرو اندیشه هایش نهادم که برایم می گفت :
" .....من هیچ علاقه ای به مصاحبه کردن و ایستادن جلو دوربین و این گونه بازی های تبلیغاتی نداشته و ندارم ... البته من هم انسانم و دلم می خواهد ... خیلی هم دلم می خواهد که دیگران از من به نیکویی یاد کنند و به حق هم اگر کار در خور ستایشی کرده باشم ، بستایند... اما آن جور کارها ... چیزی شبیه به بنای مجسمه هایی است که شاه از خودش در میدان ها و پارکها نصب می کرد .... ستایش و تقدیر را معمولا می گذارند برای بعد ها و بعد از خارج شدن خود شخص از صحنه روزگار.... البته بد نیست و بسیار هم خوب است که کسانی با دانش و انصاف کار آدم را به نقد بکشند .... این نوعی راهمایی است هم برای نویسنده و هم برای مترجم و هم برای جامعه کتابخوان .... حالا اگر به شهرت نویسنده کمک کند و یا نکند ، عیبی ندارد .. اما اینکه آدم از خدش بگوید !؟... این دیگر خیلی مسخره است ....حرفهای من هم که خیلی تکراری است و حال بگذریم از اینکه هر کسی را جوری ساخته اند .. باور بفرمایید که هم گرفتار بیماری ام و هم گرفتار زندگی و پیری و تنهایی .......شاید نپذیرم که جز برای شرکت در کجلس تحریم دوستان و یا مراجعه به پزشک از خانه خارج نشوم .... مرا ببخشید !...."...
از همان سال 1377 کم کم روابط مان صمیمی تر شد و سعی میکردم که با آثارش بیشتر آشنا شوم ... هر چند که گاه بر سر بعضی مسایل سیاست معاصر کردستان با هم اختلاف نظر داشتیم ، ولی او رک و پوست کنده لب به شکایت و گله می گشود و از درد کهنه و بیات شده بی فرهنگی و بی اندیشه گی می نالید ..... و گاهی هم معتقد بودم عجولانه قضاوت می کند !
یونسی جزو آن دسته از اعضای کانون نویسندگان ایران است که مانند بسیاری از دیگر روشنفکران عضو آن کانون ، در دهه های 40 و 50 به حزب توده گروید و جالب آنکه در زمستان 1377 در یک شبی که همگان در منزلی گرد هم جمع شده بودند تا دوستانه برای یونسی ، رفیق هم فکر شان ، بزرگداشت بگیرند و آن شب عکاس باشی محفل بودم .... غبرایی ، میر صادقی ، سید علی ، درویشیان ، شهریاری ، آریانپور ، و...... آمده بودند و هر کدام درباره او و کارهایش سخن می گفتند... اما او در سخنانش گفت که :
" اگر یک بار دیگر زنده شوم باز هم به حزب توده خواهم پیوست ، چون حزب پاکی است !...." .
البته از اینکه نظر شخصی اش را باز می گفت ، خرسند بودم ، اما در قیاس با محمد قاضی ، بیشتر در قاضی حس آزادگی و فارغ بودن از هر حزب و دسته و سازمان و گروهی را می دیدم و برایم الگوی بهتری بود ؛ هر چند که یونسی تا پای جوخه اعدام هم جلو رفت ، و در ارومیه یک پایش را هم از دست داد ، اما همچنان مانده راسخ بر یک عقیده از آدمی همچون او برایم قدری شگفت آور بود... و شاید آن اندیشه و مرام به یونسی کمی حس بدبینی و شک و تردید را تزریق کرده بود ، تا بیشتر گوشه دنج و خلوت اختیار کند .... و عجیب تشابهی در او و « به . آذین » دیدم ، زمانی که در اردیبهشت 1382 ، به خانه اش رفتم و به پای حرفهایش نشستم.....
و به قول فرنگی ها ، شاید او استانداری " overqualified " برای کردستان بود !... هر چند پس از آن دیگر در کار و بار سیاسی آلوده نشد و بیشتر در کنج خلوت نشست و به ترجمه و نوشتن درباره کردستان پرداخت ....شاید به این امید که بیشتر ذهن ها را روشن کند !
امیدم این است که عمر این خادم فرهنگ و ادب ایران همواره پاینده باد و در سایه وجود چنین پیران فرهیخته ای ، جوانانی برومند ظهور کنند ....به عشق او ، " فریاد و کوه " را نوشتم و حاصل دیدار های این سالیان بود ، اما حسرتا که در بند و دام سانسور و مجوز نشر ماند که ماند و هنوز منتشر نشده است..... همان آزار تلخی که در زمان میر سلیم – وزیر ارشاد وقت – از کسب مجوز کتاب " دمی با قاضی و ترجمه " کشیدم و حسرت دیدار آن کتاب توسط قاضی در دلم ماند که ماند و الان انگشتم را می گزم که مبادا این بار هم چنین شود ؟!..........
آخرین باری که یونسی را دیدم ، اواخر شهریور 1382 بود و بعد از آن شاید پیرمرد از من رنجید که دیگر به او سر نزدم !؟ اما به قول حافظ : ....خدایا هر کجا هست به سلامت دارش !....